تبليغاتX
کاش پایان دلخوشی ها مرگ نبود

کاش پایان دلخوشی ها مرگ نبود

چه کشیده ام ز هجرت که کسی خبر ندارد ، چه کنم که سوز و سازم به کسی اثر ندارد

سکوت مبهم تو...

من از کجا بدانم که مرا در تنهاییت راهی هست.

و از کجا بخوانم که تو می خواهی همسفری همیشگی باشم.

از دفتری رسیده از تو ... اما سفید چه می توانم بخوانم از سکوت تو

که ذهن تو برای من صفحه ای خالی است.

و من چه بخوانم وقتی نمی بینم .

به شقایق سوگند که تنهاییت را بیکرانی از آرامش خواهم ساخت.

سکوت مبهم تو زندانی است که عشق را در آن محبوس می کنی.

و دیواری برای آنچه از اطلسی در تو

به سکوتم سوگند:

که اگر مرا ایمان عشق تو شود .

دنیایی خواهم ساخت که در آن به پرواز در آئیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 خرداد1384ساعت   توسط مرداب   | 

اگر روزی ....

 اگر روزی کوله بارم را بستم از شهر تو ،از دیار یاد تو رفتم، نقاشی هایم را نگاه دار

 نقاشی هایی که قلب کوچکم با مداد رنگی های یاد تو رنگ کرده بود.

مداد رنگی هایم را چه کنم ؟!!

اگر روزی از یادتو سفر کردم اسمم را همیشه سبز نگاه دار،اما نه

نقاشی هایم را به دور افکن ،اسمم را در خزان رها کن

می خواهم دور از خود خواهی باشم.

اما ،مداد رنگی هایم را چه کنم؟!!


 

+ نوشته شده در  شنبه 28 خرداد1384ساعت   توسط مرداب   |