تبليغاتX
کاش پایان دلخوشی ها مرگ نبود

کاش پایان دلخوشی ها مرگ نبود

چه کشیده ام ز هجرت که کسی خبر ندارد ، چه کنم که سوز و سازم به کسی اثر ندارد

درون مثلث

من درون مثلث گوشه گيري بيش نيستم ، وقتي به بيرون مثلث مي نگرم از آدميان از خنده ها مي گريزم و دوباره به مثلث خيالي ام وارد مي شوم و آن قدر مي گريم و سر به مثلث ميزنم تا گرد و هموار گردد هيچ کس نيست مرا ببيند و با تيشه اي کمکم کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

به نام نامی او ...

به نام نامی او سوگند می خورم که با هیچ درختی پیمان پرندگی نبسته ام . به نام نامی او سوگند می خورم که با هیچ آسمانی عهد نکرده ام که پرواز را در آن منحصر کنم. به نام نامی او که به هیچ  نامی دل نداده ام و گواه سوگند من این سکوت عظیمی ست که در من ریشه و اندوه و ژرفای خاطره ها را می کاود . من خاطره ای جاری در لحظات شما هستم.در لحظات خودم و در لحظات آنان که هنوز نیامده اند من سوگند و سکوت ... به سکوت سوگند! و به عاشقانه های زمین...

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

ساحل

اگر نگاهم دریایی بی پروا باشد و نگاه تو ساحلی دست یافتنی روزی هزاران بار امواج نگاهم را به پابوس ساحل تو میفرستم .

ای کاش دریا بودم و از هر گونه آلودگی بدور می شدم ای دریایی آبی!

به تو حسادت می کنم . نمی دانم آیا تو مسافر غریب را می پذیری یا نه . آری !

می خواهم میهمان تو شوم ،میهمان چند ساله و شاید ابدی تو !

 امیدوارم آن قدر بی رحم نباشی که بر سینه ام با موج های سهمگین دست رد بزنی .

من ترا از دست تنهایی نجات خواهم داد و با توفان گرداب و همه اجدادت سازش خواهم کرد.

من میخواهم میهمان تو شوم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

کاش

کاش می دانستم در آن سوی نگاهت چه رازی نهته است ، کاش می توانستم بی پروا راز نهفته در سکوت را برایت آشکار کنم و آواز تنهایی را به گوش تمام رهگذران تقدیر برسانم . کاش می دانستی که در نبود تو چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط برای یک بار قدم به گلستان خیالم بگذار . رخصتی ده تا بر تنهایی خود خط بطلان بکشم و بگذار با تو فراموش کنم تهاجم اندوه را...

کاش

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

خدا

لحظه های تنهایی ام را بی یاد تو سپری می کنم ، شاید گردش روزگار چنین است ، ولی قصه هایم با نام تو آغاز می شوند.باز هم نمی دانم ، شب که از راه می رسد صدای تو را از آسمان می شنوم انگار ستاره ها صدایم می زنند.به آسمان می نگرم ، نه ! همه جا تاریک است و من می مانم و صدها سوال بی جواب . بی جواب تر از همه این است که نمی دانم تو را به چه تشبیه کنم . به ستاره ، ماه تابان ، خورشید سوزان یا وجودی که هرگز در ذهن محدود آدم ها نمی گنجدنمی دانم . اما ترجیح می دهم وجود مقدس تو را ستاره ای پر نور تصور کنم که از دور دست ها به من و به همۀ آدم ها و ذرات کرِِِه زمین می نگرد . کاش نگاهم کنی ! ای نامت مقدس ترین نام ها و نگاهت مهربان ترین نوازش هاست.

کاش نگاهم کنی !

کاش نگاهم کنی

بنده گناهکار تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

شکست

من پذیرفتم شکست خویش را ، پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این درد دل آشنا دیوانه است. می روم شاید فراموشت کنم ، با فراموشی هم آغوشت کنم . می روم از رفتن من شاد باش ، از عذاب دیدنم آزاد باش ، گر چه تو تنهاتر از من میروی ، آروز دارم ولی عاشق شوی .

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

باورم کن

باورم کن باورم کن

             باورم کن آنچه هستم

                             بس که ناباوری دیدم

                                             تو خودم هر بار شکستم

باورم کن خیلی خسته م

                   از غم ناباوری ها

                                تو کمک کن تا نباشم

                                                    آیۀ در به دری ها

رگبار تلخ دو رنگی

                دشنه زد به تار و پودم

                                   از غم نامردمی ها

                                                 مرده ذرات وجودم

دیگه باورم نمی شه

                   که هنوز زنده هستم

                               گر چه می دونم که پاکی

                                                      شده باعث شکستم

باورم کن که تو سینه

                غم دارم به حجم فریاد

                           آخه این غم کمی نیست

                                             که صداقت رفته بر باد

زیر این گنبد وحشی

                 توی این دل نگرونی

                                تو بیا همسفرم باش

                                             اگه تو بخوای می تونی

                                                                      تو می تونی تو می تونی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

آروز

خیلی وقته از چشام بی تو بارون می باره

دل نا امید من تو رو آرزو داره

ای همیشگی ترین آه ای دورترین

سوختن کار من است نگرانم منشین

راستی می گفتی تو دیگر اکنون دیرست

دوستی و دوری آخرین تدبیرست

راست می گفتی تو باید از عشق برید

از چنین پایانی به سرآغاز رسید

شکستی و شکستم

گسستی و گسستم

چه بودی و چه بودم

چه هستی و چه هستم

تو رها از من باش ای برایم همه کس

زیر آوار قفس مانده ام من ز نفس

تو و خورشید بلند من و شب های قفس

بعد از این با خود باش یاد تو ما را بس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

تو را نگاه می کنم

تو را نگاه می کنم که خفته ای کنار من

پس از تمام اضطراب ، عذاب و انتظار من

تو را نگاه می کنم که دیدنی ترین تویی

و از تو حرف می زنم که گفتنی ترین تویی

من از تو حرف می زنم           

شب عاشقانه می شود

تو را ادامه می دهم

همین ترانه می شود

کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود

راه به تو رسیدنم همین پل نگاه بود

مرا ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس

که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس

من از تو حرف می زنم

شب عاشقانه می شود

تو را ادامه می دهم

همین ترانه می شود

تو را نگاه میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

سادگی مرا ببخش

سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام

برای برگشتن تو به انتظار مانده ام

سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام

تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام

به من نخند تو گریه کن چرا که جز نیاز تو

هر چه نیاز بود و هست از در خانه رانده ام

اگر به کوتاهی خواب خواب مرا سایه شدی

به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

گلوی فریاد مرا سکوت دعوت تو بود

ولی من این سکوت را به قصه ها رسانده ام

دوباره از صداقتم دامی برای من نساز

از ابتدا دست تو را در این قمار خوانده ام

گناه از تو بود و من نیاز بخششم

چرا که من در ابتدا تو را زخود نرانده ام

گناهکار هر که بود کیفر آن مال من است

به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

منظومۀ نیایش

ندائی گفت :

عشق ماندنی است

و من تا ابدیت قنوتم

و به نشان قیام گل سرخ

از حصار شهر سنگ

بدرود خواهم گفت ،

و از بام تا شام انتظار ، هزار هزار مویه خواهم کرد

و در ایوان قلبٍ مشرقم

بوته های یاس خواهم کاشت

تا طلوعی بی ریا.

در محراب گریه هایم

عطر سجادۀ وصل خواهم نشاند

اینک ! دانه های معطر عرش

سلطان تنفس اند

و تو را در ذره ذرِۀ منظومۀ نیایشم می جویند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

تولدی دیگر

من به مرگ نمی اندیشم

و بر روزهای غم گرفته

و سختی های زندگی

و کوری گره های مشکلات

شادابی لحظه ها را نمی فروشم

و در لحظۀ عروج

به حیات بدرود نخواهم گفت

به تولدی دیگر

در فضایی ناشناخته

و سخاورتٍ حقیقت

سلام خواهم داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

تنهایی...

تنهایی :

بزرگترین درد پروانه هاست

و محبوس ترین قفس

برای روئیدن گل امید

تنهایی :

تنهائی حجم بودن را می کُشد

و مرگ زندگی است

کجاست نهایت

تنهائی من؟

در تنهایی که خدا نباشد

تنفس حرام است...

شگقتا ! تنهائی خود شناختن است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

دیوانه ترین مجنون

چه بی احساس بود . انگار قلب خویش را در منظومه های سنگی جا گذاشته بود . دل من در تمام ثانیه های عاشقی از حس دوست داشتن سرشار بود ، ولی او فقط در انزوای قلب های عاشق افول یک ستاره را تماشا می کرد.من ـ دیوانه ترین مجنون ـ میان هق هق آسمان عاشق شدم و از صدای تیشه ی فرهاد ، با گریه های شیرین کودکانه گریستم.شاید برای او من فقط خاطره ام ، خاطره ی دو قطره اشکی که روز وداع در نگاهم متولد شدند.

+ نوشته شده در  شنبه 18 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

عاشق پیشه

در کوچه پس کوچه های دلت به دنبال خویش می گردم ، چندی است که در شهر عشق گم شده و در جست و جوی نیم نگاهی از توام .سر برگردان و با اشعه های از خورشید نگاهت به خرمن وجودم آتش بینداز. مرا عاشق پیشه کن تا در شهر بی انتهای عشق ، خود را دریابم.

+ نوشته شده در  شنبه 18 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

دلم برای بی کسی هایم می گرید

شبيه خاطره هايم که مي شوي ، دلم براي بي کسي هايم مي گريد . انگار سرنوشت مرا با چشمان تو گره زده اند که وقتي جاي عبورت در لحظه هایم خالی می شود چشمانم غروب را آرزو می کنند و قلبم از تپش می ایستد.ای رویایی ترین رویایی زندگی ام ! مگو فقط خاطره ای ، که تو را از تابلوی شکسته ی احساسم هیچ گاه پاک نمی کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 18 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

دستان اهورایی

نمی دانم بذر عشق تو را ، دستان کدام باغبان در کویر قلبم پاشید که شمیم آن ، همه ی

 فاخته ها و لادن ها را مست کرد.

نمی دانم طراوت کدامین اقاقی را پیشکش رویاهای آبی ام کردی که کلبه ی ویران شده ی

دلم ، بهشت همه ی پروانه ها شد. 

 بگذار در آرامش دریا  گونه ات غرق شوم و در احساس نقره ای ستاره ات تکثیر یابم تا شاید از

زندگی ، تبسمی سبز هم نصیب من شود.

+ نوشته شده در  شنبه 18 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

قلبم را بر گردان

با شنیدن آهنگ گام هایت تا آستانه ی در پیش می آیم و منتظر می مانم کومه ی در را بزنی ؛ اما باز هم مقصد تو جایی است دورتر از خانه ی من ، آن جا که ساکنانش تمام هستی ات را به تاراج خواهند برد ، اگر بازگشتی قلب مرا به سینه ام برگردان.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

مرا دریابید

در بغض خود یک کهکشان حرف نگفته دارم و منتظرم بلور بغضم بشکند تا حرف های گرم وخورشیدی ام را بر زبان جاری سازم ، شایدستاره ای از دور دست ها در وسعت تنهایی من سهیم شود. ای آدم ها ، مرا دریابید و باور کنید که در حجم اندوهناک زندگی ام حتی پرش یک پرنده از سر شوق برایم زیستی دوباره است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

مرگبارترین سکوت

لحظه های بی تو بودن ، ثانیه های غم انگیزی است که مجنون وار می گریند و بی تو من بارانی ترین نگاه هستم که غربت سیاه جاده را در چشمانت ترجمه کرده ام.

من - مرگبارترین سکوت - در انتهای بغض شکسته ام ََ، با اشک های بی صدا ، به یاد لحظه های با تو بودن ، روزی هزار بار می میرم تا زیر حجم سنگین فراق ، تنها بودن را با خاطره هایت تاب آورم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

نمی دانم گناهم چیست؟

نمی دانم :

چه کردم من ، گناهم را نمی دانم

که افسون سرشت تلخ نامردم

برای غصه های من چه حاصل از پشیمانی

جدائی فصل تلخ آشنائی هاست تو می دانی

اگر مشتم گره بازد ، میان نیمه را عشق....

می مانم

مرا با خود رها کردی ، جفا کردی جفا کردی

برای سرنوشت من ، قلم از باد نالان است

شکسته زورق صبرم ، اسیر باد و طوفانم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

مزرعه عشق

در لحظه های نیاز

می توان داد بی فریاد تنهائی را

در نگاه امیدی رها کنی

که تو را می شناسد

پس بیا با خنده ای از سر شوق

عشق را تا کلبه نهان وجودت

میهمان کن

اینجا دوستانی به تو می اندیشند که

تا مزرعه عشق دوستت دارند

و تو آنقدر بی خبری

که در حصار تنهائی ات خزیده ای .

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

آنگاه مه مستی چشمانت

آنگاه كه مستي چشمانت

از خواهش چشمانم مي گريزد

سر بر سنگ سرد بي تو بودن مي نهم

تا در سنگيني آن گم گردم

آنگاه كه در تابوت فراق تو حبس مي گردم

با ياد تو قلبم مي تپد

تولد زندگي

با ياد تو

متولد مي گردد

از كوهسار باورهاي نيمه مرده

شادي زندگي

با ياد تو

متولد مي گردد

آنگاه كه خسته از بودن و نبودن

تمناي ديدار تو دارم

دست مهر او آرام شانه هايم مي نوازد ، مستي چشمانت

هديه چشمانم مي كند

امروز باز خسته از بودن و نبودنم

و در سياهي ناتواني با اميد وضو مي گيرم

و بر زلالي چشمانت سجده مي كنم

شايد لبخندت متولدم كند

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

بی وفایی لحظه ها

آه ای بغض ، تو هم سر ناسازگاری با من داری

تو هم خرمن آتش ات را بر تار تار وجودم می زنی

چشمهای من بگریید

گرمای سوزنده تان بر سر آشیب وجود

حاکی از دلی شکسته است

صدای پای ثانیه ها همچنان هموار است

تیک... تاک... می آیند ... می روند...

چقدر ثانیه ها نامردند

اگر لبخند زنی با تواند

اگر بگریی ، حتی مرثیه هایت با تو بی وفایند.

وقتی که ثانیه ها می آیند و می روند

و تنها غصه هایت را می نگرند

من نمی دانم بی وفائی لحظه ها را در چه تفسیر کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

نسل آب

بدان

تو آغاز منی

من از نسل روزهای انتظارم

و تو از نسل قدمت صبر

باکی نیست مرا تا آمدنت می مانم

وقتی تو  آمدی من از نسل آب می شوم

و تو از نسل احساسهای خوشایند

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

غربت آینه

دوباره داد می کشم درون غربت تنم

حصارها شکسته اند خودم حصار بودنم

چگونه باورت کنم که با خودم غریبه ام

عجیب نیست سوختم درون آتش دلم

شکسته قامت دلم شبیه قاب آینه

کمی نگاه می کنم به آینه ، که این منم؟!...

سفر نکرده ام که تا ستاره آسمان شوم

تویی دلیل این چنین به خاک نشستنم

عجیب نیست سوختم درون آتش دلم؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

رویای بازگشت

می اندیشم

به آسمانی که تاریک است

و زمینی که زیر پایم شل می شود

با رفتن تو !

با رفتنت من هم

از دست داده ام نصف وجودم را

نمی آیی نیمه دیگرم را پس دهی؟

می اندیشم به روزی که شاید برگردی ولی...

رویای بازگشت ، وجودم را گرم می کند

می دانم باز خواهی گشت

اما روزی که دیر است شاید...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

حلاوت من

برایت از عشق گفتم ، نشنیدی

از شور گفتم ، خندیدی

سکوت را شکستم ، گریستی

فریاد بر آوردم ، نماندی

به دنبالت آمدم تا دور ، ندیدی

گفتم : شیدای عبورم ، نگذشتی

به راهت نشستم ، ننشستی

از عقوبت عشق ترسیدم ، فهمیدی !

عاشقانه گریستم ، نگریستی

گل احساس در چشمانم شکفت ، نشکفتی

نهال عشق در سینه کاشتم ، شکستی

به اندازه قرن منتظر ماندم ، نیامدی

تا تو اوهامی است گویا ، نمی دانم!

مرا بگوی تا چند اینوگونه بمانم....

بی تو جهنمی است اینجا

برگرد!

ای حلاوت من

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

مرگ و رهایی

اگر روزی بخواهم از این زندان خود ساخته رها شوم ،

تنها راه آن مرگ است . همین و بس !

مرگی که روحم آزد کند از این دنیای وانفسا

مرگی که مرا به دنیا خوبیها ، پاکیها و شادی ها ببرد

آری مرگ !

اکنون که با دستانی لرزان می نویسم و باز هم آن  بغض جندین ساله در گلویم گیر کرده .!؟

فقط قبل از مرگ یک چیز می خواهم

و آن که ببینم آنکه را که باید ببینم !

کسی که مرا به دنیا پوچی برد !

کسی که مرا به تنهایی محض عادت داد !

کسی که مرا به مرده متحرک تبدیل کرد !

می خواهم او را ببینم تا بعداز این همه سال که نپرسیدم ،

 بپرسم 

چرا ؟ چرا ....؟؟!

دیری نیست

 آنگونه که به زندگی می نگرم ،

به زودی  لحظه رهایی فرا می رسد .

و در آن لحظه برای زندگی تصمیم می گیرم،

که آیا زندگی می کنم چون زنده  ام ....

یا اینکه زندگی می کنم چون می خواهم  ؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 تیر1384ساعت   توسط مرداب   | 

پشت پنجره

من مانده ام و دشت

                   و دشت تنها تر از من

تنهاتر از باد

نمی دانم گذر زمان مرا به کجا خواهد برد

                          مرگ ، نیستی ، و یا بودن...

و تو از همه بیشتر مرا می شناسی

شاید تو بدانی...

من پشت پنجره، رد پای تو را

                    از سنگ فرش خیابان می پرسم

که تو هنوز هم با من غریبه ای

               و تو مانوس تر با جاده ها

و من غریب تر از خاطره ها.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 تیر1384ساعت   توسط مرداب   |