درون مثلث
من درون مثلث گوشه گيري بيش نيستم ، وقتي به بيرون مثلث مي نگرم از آدميان از خنده ها مي گريزم و دوباره به مثلث خيالي ام وارد مي شوم و آن قدر مي گريم و سر به مثلث ميزنم تا گرد و هموار گردد هيچ کس نيست مرا ببيند و با تيشه اي کمکم کند.![]()
چه کشیده ام ز هجرت که کسی خبر ندارد ، چه کنم که سوز و سازم به کسی اثر ندارد
من درون مثلث گوشه گيري بيش نيستم ، وقتي به بيرون مثلث مي نگرم از آدميان از خنده ها مي گريزم و دوباره به مثلث خيالي ام وارد مي شوم و آن قدر مي گريم و سر به مثلث ميزنم تا گرد و هموار گردد هيچ کس نيست مرا ببيند و با تيشه اي کمکم کند.![]()
به نام نامی او سوگند می خورم که با هیچ درختی پیمان پرندگی نبسته ام . به نام نامی او سوگند می خورم که با هیچ آسمانی عهد نکرده ام که پرواز را در آن منحصر کنم. به نام نامی او که به هیچ نامی دل نداده ام و گواه سوگند من این سکوت عظیمی ست که در من ریشه و اندوه و ژرفای خاطره ها را می کاود . من خاطره ای جاری در لحظات شما هستم.در لحظات خودم و در لحظات آنان که هنوز نیامده اند من سوگند و سکوت ... به سکوت سوگند! و به عاشقانه های زمین...![]()
اگر نگاهم دریایی بی پروا باشد و نگاه تو ساحلی دست یافتنی روزی هزاران بار امواج نگاهم را به پابوس ساحل تو میفرستم .![]()
ای کاش دریا بودم و از هر گونه آلودگی بدور می شدم ای دریایی آبی!
به تو حسادت می کنم . نمی دانم آیا تو مسافر غریب را می پذیری یا نه . آری !
می خواهم میهمان تو شوم ،میهمان چند ساله و شاید ابدی تو !
امیدوارم آن قدر بی رحم نباشی که بر سینه ام با موج های سهمگین دست رد بزنی .
من ترا از دست تنهایی نجات خواهم داد و با توفان گرداب و همه اجدادت سازش خواهم کرد.![]()

کاش می دانستم در آن سوی نگاهت چه رازی نهته است ، کاش می توانستم بی پروا راز نهفته در سکوت را برایت آشکار کنم و آواز تنهایی را به گوش تمام رهگذران تقدیر برسانم . کاش می دانستی که در نبود تو چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط برای یک بار قدم به گلستان خیالم بگذار . رخصتی ده تا بر تنهایی خود خط بطلان بکشم و بگذار با تو فراموش کنم تهاجم اندوه را...![]()

لحظه های تنهایی ام را بی یاد تو سپری می کنم ، شاید گردش روزگار چنین است ، ولی قصه هایم با نام تو آغاز می شوند.باز هم نمی دانم ، شب که از راه می رسد صدای تو را از آسمان می شنوم انگار ستاره ها صدایم می زنند.به آسمان می نگرم ، نه ! همه جا تاریک است و من می مانم و صدها سوال بی جواب . بی جواب تر از همه این است که نمی دانم تو را به چه تشبیه کنم . به ستاره ، ماه تابان ، خورشید سوزان یا وجودی که هرگز در ذهن محدود آدم ها نمی گنجدنمی دانم . اما ترجیح می دهم وجود مقدس تو را ستاره ای پر نور تصور کنم که از دور دست ها به من و به همۀ آدم ها و ذرات کرِِِه زمین می نگرد . کاش نگاهم کنی ! ای نامت مقدس ترین نام ها و نگاهت مهربان ترین نوازش هاست.![]()
کاش نگاهم کنی !![]()

بنده گناهکار تو
من پذیرفتم شکست خویش را ، پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این درد دل آشنا دیوانه است. می روم شاید فراموشت کنم ، با فراموشی هم آغوشت کنم . می روم از رفتن من شاد باش ، از عذاب دیدنم آزاد باش ، گر چه تو تنهاتر از من میروی ، آروز دارم ولی عاشق شوی .![]()
باورم کن آنچه هستم![]()
بس که ناباوری دیدم![]()
تو خودم هر بار شکستم![]()
باورم کن خیلی خسته م![]()
از غم ناباوری ها![]()
تو کمک کن تا نباشم![]()
آیۀ در به دری ها![]()
رگبار تلخ دو رنگی![]()
دشنه زد به تار و پودم![]()
از غم نامردمی ها![]()
مرده ذرات وجودم![]()
دیگه باورم نمی شه![]()
که هنوز زنده هستم![]()
گر چه می دونم که پاکی
شده باعث شکستم![]()
باورم کن که تو سینه![]()
غم دارم به حجم فریاد![]()
آخه این غم کمی نیست![]()
که صداقت رفته بر باد![]()
زیر این گنبد وحشی![]()
توی این دل نگرونی![]()
تو بیا همسفرم باش![]()
اگه تو بخوای می تونی
تو می تونی تو می تونی![]()
دل نا امید من تو رو آرزو داره
ای همیشگی ترین آه ای دورترین
سوختن کار من است نگرانم منشین
راستی می گفتی تو دیگر اکنون دیرست
دوستی و دوری آخرین تدبیرست
راست می گفتی تو باید از عشق برید
از چنین پایانی به سرآغاز رسید
شکستی و شکستم
گسستی و گسستم
چه بودی و چه بودم
چه هستی و چه هستم
تو رها از من باش ای برایم همه کس
زیر آوار قفس مانده ام من ز نفس
تو و خورشید بلند من و شب های قفس
بعد از این با خود باش یاد تو ما را بس![]()
پس از تمام اضطراب ، عذاب و انتظار من
تو را نگاه می کنم که دیدنی ترین تویی
و از تو حرف می زنم که گفتنی ترین تویی
من از تو حرف می زنم
شب عاشقانه می شود
تو را ادامه می دهم
همین ترانه می شود
کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود
راه به تو رسیدنم همین پل نگاه بود
مرا ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس
که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس
من از تو حرف می زنم
شب عاشقانه می شود
تو را ادامه می دهم
همین ترانه می شود![]()

برای برگشتن تو به انتظار مانده ام
سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام
تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام
به من نخند تو گریه کن چرا که جز نیاز تو
هر چه نیاز بود و هست از در خانه رانده ام
اگر به کوتاهی خواب خواب مرا سایه شدی
به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام
گلوی فریاد مرا سکوت دعوت تو بود
ولی من این سکوت را به قصه ها رسانده ام
دوباره از صداقتم دامی برای من نساز
از ابتدا دست تو را در این قمار خوانده ام
گناه از تو بود و من نیاز بخششم
چرا که من در ابتدا تو را زخود نرانده ام
گناهکار هر که بود کیفر آن مال من است
به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام
عشق ماندنی است
و من تا ابدیت قنوتم
و به نشان قیام گل سرخ
از حصار شهر سنگ
بدرود خواهم گفت ،
و از بام تا شام انتظار ، هزار هزار مویه خواهم کرد
و در ایوان قلبٍ مشرقم
بوته های یاس خواهم کاشت
تا طلوعی بی ریا.
در محراب گریه هایم
عطر سجادۀ وصل خواهم نشاند
اینک ! دانه های معطر عرش
سلطان تنفس اند
و تو را در ذره ذرِۀ منظومۀ نیایشم می جویند.
و بر روزهای غم گرفته
و سختی های زندگی
و کوری گره های مشکلات
شادابی لحظه ها را نمی فروشم
و در لحظۀ عروج
به حیات بدرود نخواهم گفت
به تولدی دیگر
در فضایی ناشناخته
و سخاورتٍ حقیقت
سلام خواهم داد.
بزرگترین درد پروانه هاست
و محبوس ترین قفس
برای روئیدن گل امید
تنهایی :
تنهائی حجم بودن را می کُشد
و مرگ زندگی است
کجاست نهایت
تنهائی من؟
در تنهایی که خدا نباشد
تنفس حرام است...
شگقتا ! تنهائی خود شناختن است.
چه بی احساس بود . انگار قلب خویش را در منظومه های سنگی جا گذاشته بود . دل من در تمام ثانیه های عاشقی از حس دوست داشتن سرشار بود ، ولی او فقط در انزوای قلب های عاشق افول یک ستاره را تماشا می کرد.من ـ دیوانه ترین مجنون ـ میان هق هق آسمان عاشق شدم و از صدای تیشه ی فرهاد ، با گریه های شیرین کودکانه گریستم.شاید برای او من فقط خاطره ام ، خاطره ی دو قطره اشکی که روز وداع در نگاهم متولد شدند.
در کوچه پس کوچه های دلت به دنبال خویش می گردم ، چندی است که در شهر عشق گم شده و در جست و جوی نیم نگاهی از توام .سر برگردان و با اشعه های از خورشید نگاهت به خرمن وجودم آتش بینداز. مرا عاشق پیشه کن تا در شهر بی انتهای عشق ، خود را دریابم.
شبيه خاطره هايم که مي شوي ، دلم براي بي کسي هايم مي گريد . انگار سرنوشت مرا با چشمان تو گره زده اند که وقتي جاي عبورت در لحظه هایم خالی می شود چشمانم غروب را آرزو می کنند و قلبم از تپش می ایستد.ای رویایی ترین رویایی زندگی ام ! مگو فقط خاطره ای ، که تو را از تابلوی شکسته ی احساسم هیچ گاه پاک نمی کنم.
نمی دانم بذر عشق تو را ، دستان کدام باغبان در کویر قلبم پاشید که شمیم آن ، همه ی
فاخته ها و لادن ها را مست کرد.![]()
نمی دانم طراوت کدامین اقاقی را پیشکش رویاهای آبی ام کردی که کلبه ی ویران شده ی
دلم ، بهشت همه ی پروانه ها شد. ![]()
بگذار در آرامش دریا گونه ات غرق شوم و در احساس نقره ای ستاره ات تکثیر یابم تا شاید از
زندگی ، تبسمی سبز هم نصیب من شود.![]()
در بغض خود یک کهکشان حرف نگفته دارم و منتظرم بلور بغضم بشکند تا حرف های گرم وخورشیدی ام را بر زبان جاری سازم ، شایدستاره ای از دور دست ها در وسعت تنهایی من سهیم شود. ای آدم ها ، مرا دریابید و باور کنید که در حجم اندوهناک زندگی ام حتی پرش یک پرنده از سر شوق برایم زیستی دوباره است.
من - مرگبارترین سکوت - در انتهای بغض شکسته ام ََ، با اشک های بی صدا ، به یاد لحظه های با تو بودن ، روزی هزار بار می میرم تا زیر حجم سنگین فراق ، تنها بودن را با خاطره هایت تاب آورم.
چه کردم من ، گناهم را نمی دانم
که افسون سرشت تلخ نامردم
برای غصه های من چه حاصل از پشیمانی
جدائی فصل تلخ آشنائی هاست تو می دانی
اگر مشتم گره بازد ، میان نیمه را عشق....
می مانم
مرا با خود رها کردی ، جفا کردی جفا کردی
برای سرنوشت من ، قلم از باد نالان است
شکسته زورق صبرم ، اسیر باد و طوفانم.
می توان داد بی فریاد تنهائی را
در نگاه امیدی رها کنی
که تو را می شناسد
پس بیا با خنده ای از سر شوق
عشق را تا کلبه نهان وجودت
میهمان کن
اینجا دوستانی به تو می اندیشند که
تا مزرعه عشق دوستت دارند
و تو آنقدر بی خبری
که در حصار تنهائی ات خزیده ای .
آنگاه كه مستي چشمانت
از خواهش چشمانم مي گريزد
سر بر سنگ سرد بي تو بودن مي نهم
تا در سنگيني آن گم گردم
آنگاه كه در تابوت فراق تو حبس مي گردم
با ياد تو قلبم مي تپد
تولد زندگي
با ياد تو
متولد مي گردد
از كوهسار باورهاي نيمه مرده
شادي زندگي
با ياد تو
متولد مي گردد
آنگاه كه خسته از بودن و نبودن
تمناي ديدار تو دارم
دست مهر او آرام شانه هايم مي نوازد ، مستي چشمانت
هديه چشمانم مي كند
امروز باز خسته از بودن و نبودنم
و در سياهي ناتواني با اميد وضو مي گيرم
و بر زلالي چشمانت سجده مي كنم
شايد لبخندت متولدم كند
تو هم خرمن آتش ات را بر تار تار وجودم می زنی
چشمهای من بگریید
گرمای سوزنده تان بر سر آشیب وجود
حاکی از دلی شکسته است
صدای پای ثانیه ها همچنان هموار است
تیک... تاک... می آیند ... می روند...
چقدر ثانیه ها نامردند
اگر لبخند زنی با تواند
اگر بگریی ، حتی مرثیه هایت با تو بی وفایند.
وقتی که ثانیه ها می آیند و می روند
و تنها غصه هایت را می نگرند
من نمی دانم بی وفائی لحظه ها را در چه تفسیر کنم.
تو آغاز منی
من از نسل روزهای انتظارم
و تو از نسل قدمت صبر
باکی نیست مرا تا آمدنت می مانم
وقتی تو آمدی من از نسل آب می شوم
و تو از نسل احساسهای خوشایند
حصارها شکسته اند خودم حصار بودنم
چگونه باورت کنم که با خودم غریبه ام
عجیب نیست سوختم درون آتش دلم
شکسته قامت دلم شبیه قاب آینه
کمی نگاه می کنم به آینه ، که این منم؟!...
سفر نکرده ام که تا ستاره آسمان شوم
تویی دلیل این چنین به خاک نشستنم
عجیب نیست سوختم درون آتش دلم؟؟
به آسمانی که تاریک است
و زمینی که زیر پایم شل می شود
با رفتن تو !
با رفتنت من هم
از دست داده ام نصف وجودم را
نمی آیی نیمه دیگرم را پس دهی؟
می اندیشم به روزی که شاید برگردی ولی...
رویای بازگشت ، وجودم را گرم می کند
می دانم باز خواهی گشت
اما روزی که دیر است شاید...
از شور گفتم ، خندیدی
سکوت را شکستم ، گریستی
فریاد بر آوردم ، نماندی
به دنبالت آمدم تا دور ، ندیدی
گفتم : شیدای عبورم ، نگذشتی
به راهت نشستم ، ننشستی
از عقوبت عشق ترسیدم ، فهمیدی !
عاشقانه گریستم ، نگریستی
گل احساس در چشمانم شکفت ، نشکفتی
نهال عشق در سینه کاشتم ، شکستی
به اندازه قرن منتظر ماندم ، نیامدی
تا تو اوهامی است گویا ، نمی دانم!
مرا بگوی تا چند اینوگونه بمانم....
بی تو جهنمی است اینجا
برگرد!
ای حلاوت من
اگر روزی بخواهم از این زندان خود ساخته رها شوم ،
تنها راه آن مرگ است . همین و بس !
مرگی که روحم آزد کند از این دنیای وانفسا
مرگی که مرا به دنیا خوبیها ، پاکیها و شادی ها ببرد
آری مرگ !
اکنون که با دستانی لرزان می نویسم و باز هم آن بغض جندین ساله در گلویم گیر کرده .!؟
فقط قبل از مرگ یک چیز می خواهم
و آن که ببینم آنکه را که باید ببینم !
کسی که مرا به دنیا پوچی برد !
کسی که مرا به تنهایی محض عادت داد !
کسی که مرا به مرده متحرک تبدیل کرد !
می خواهم او را ببینم تا بعداز این همه سال که نپرسیدم ،
بپرسم
چرا ؟ چرا ....؟؟!
دیری نیست
آنگونه که به زندگی می نگرم ،
به زودی لحظه رهایی فرا می رسد .
و در آن لحظه برای زندگی تصمیم می گیرم،
که آیا زندگی می کنم چون زنده ام ....
یا اینکه زندگی می کنم چون می خواهم ؟!
و دشت تنها تر از من
تنهاتر از باد
نمی دانم گذر زمان مرا به کجا خواهد برد
مرگ ، نیستی ، و یا بودن...
و تو از همه بیشتر مرا می شناسی
شاید تو بدانی...
من پشت پنجره، رد پای تو را
از سنگ فرش خیابان می پرسم
که تو هنوز هم با من غریبه ای
و تو مانوس تر با جاده ها
و من غریب تر از خاطره ها.