بده دستاتو به دستم تا با هم کلبه بسازیم
کلبه ای پر از من و تو 
از من و تو ما بسازیم
دور بشیم از همه مردم
واسه درد هم بیمریم
با ستاره ها بخوابیم
با ترانه جون بگیریم
کلبه ای اندازه عشق
باغچه ای و حوض و گلدون
سر تو باشه رو شونم 
مثل لیلی مثل مجنون
تو بشی مادر گلها
من بشم بابای بارون
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت   توسط مرداب
|
امشب شب تاریکی است شب غمگین و وحشت انگیز شبی پر اشک در چشمان و بغضم در گلوست
شبی سرد و غمگین که دیگر حتی نمی توانم با مرور خاطرات گذشته به آرامش دست یابم . چه روزگار
غریبی است چه شب و روزهای تلخی بر من می گذرد . چه درد جانگاهی در سر تا سر استخوانهایم
پیچیده چقدر از آرزوهایم فاصله گرفته ام . براستی خودم هم نمیدانم به دنبال چه می گردم . و چرا اصلا
در جستجو هستم . من که گمشده ام را از دست داده ام آنهم درست لحظه پیدا کردنش و درست لحظه
دیدنش و درست لحظه شنیدنش و فهمیدنش و چه تلخ است امروز که به خاطراتم بر می گردم و فقط
گمشده ام را می بینم. چه قدر تلخ است که میدانم دیگر طعم شیرین با او بودن را نخواهم چشید اما
بیشتر این آزارم میدهد که او زنده است و من مرده.
به یاد تو نفس کشیدن را دوست دارم

+ نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد1384ساعت   توسط مرداب
|
یاد رفتنت چقدر اشک ریختم به یاد آنهمه خاطره قبل از سکوت سرد
آهای آبی عشق به هر سو می نگرم نگاهی مهربان نمیبینم
شبی به کلبه دلتنگیهایم سری بزن
تنها دلخوشیم خاطرات با تو بودن است...
پس وعده دیدار ما در کوچه پس کوچه های خیال با سبدی از گلهای انتظار
+ نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد1384ساعت   توسط مرداب
|
+ نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1384ساعت   توسط مرداب
|
+ نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1384ساعت   توسط مرداب
|
می خشکه آب دریاها خراب می شه همه راه ها
اگه کشتی ما امروز نمی رن همه فرداها
قیامت می شه ما با هم نباشیم
نمی چرخه فلک ، از هم جدا شیم
دیگه روزی نمی مونه که شب شه
دیگه عاشق کجاست تا جون به لب شه
همه روزدخونه ها بی آب
شکسته قامت مهتاب برای این دل عاشق
تموم جنگل ها خالی از گندو
می ره خورشید توی زندون
می ریزن سنگها از کوهها
بوی غم می ده شب بوها
قیامت می شه ما با هم نباشیم
نمی چرخه فلک ، از هم جدا شیم
زمین آسمون دور می شه از هم
می شینه گرد غم در نور عالم
زمان ساعتش وا می ایسته از کار
طبیعت از طبیعت می شه بیکار
دیگه روزی نمونه که شب شه
دیگه عاشق کجاست تا جون به لب شه
نمی بینم دیگه قشنگیها رو
سیاه می بینه چشام رنگیها رو
چشم من که اینجوره
تو که نیستی چشام کوره
مثل آب رو آتیش
تو باشی دنیام خوب می شه
+ نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1384ساعت   توسط مرداب
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت   توسط مرداب
|
دوست دارم از آه برای خود کشتی ای بسازم ، از ناله دریایی و از گریه های شبانه ساحل ام را ، من در
افسانه های خیالی در آسمان هفتم بودم و در آن سرزمین زیبا دل در گرو محبت گذاشته بودم اما حالا
من در قعر چاههای بی کسی گرفتار گشته ام امان از خیالهای زود گذر که انسان را چنان مست می کند
که گویی در دریایی از شراب قرار گرفته و هر وقت که تشنه می شود خود را با می خیالی سیراب میکند
به پنجره های دلم قفلی از بی کسی قرار داده اند آخر من نفهمیدم که دل در گرو کیست من در میان
گلهای وحشی و در دشت به ظاهر سبزی متولد شدم حال که از آن بیرون آمدم و حالا فهمیدم که این
گلها هیچ خاصیتی ندارد و این دشت در چشمان من زیبا جلوه می کند


+ نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت   توسط مرداب
|
دلم از بی کسی و غربت این خانه گرفت کاش در باغچه این همه بی فریادی باز هم مژده روییدن تو گل می کرد پشت این پنجره خسته و خاک آلود ، کاشکی دستی بود پرده کهنه غربت را به کنار می زد و مرا می فهمید


+ نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت   توسط مرداب
|
در امتداد لحظه ها حضورت را جستجو می کنم و در گسترده شب اشکهایم ستاره می شوند شانه های چه کسی بستر گریه های دلتنگی ام خواهد شد

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت   توسط مرداب
|
همچو شبنم
آرام و بی صدا
چکید بر گوشه دلم
در فکر رویش جوانه بود
خواست که بشکفد
اما چه سود
او در پی عشقی دوباره
دل را به دست هوس سپرد و رفت


+ نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت   توسط مرداب
|
سیه چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر
ولی من بجز او عالمی را بردم از یاد
+ نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد1384ساعت   توسط مرداب
|
+ نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد1384ساعت   توسط مرداب
|
من هر کس و هر زمانی ام همیشه خودم را صدا می زنم با نامت
+ نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد1384ساعت   توسط مرداب
|
+ نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1384ساعت   توسط مرداب
|
+ نوشته شده در شنبه 1 مرداد1384ساعت   توسط مرداب
|