تبليغاتX
کاش پایان دلخوشی ها مرگ نبود

کاش پایان دلخوشی ها مرگ نبود

چه کشیده ام ز هجرت که کسی خبر ندارد ، چه کنم که سوز و سازم به کسی اثر ندارد

کاش یه جوری منو از من میگرفتی.....

تو غم این دل تنگ نمی دونی

                                           قصه این خسته رنگ نمی دونی

                                                                                       تو پر از زمزمه فکرهای آبی

تو گرفتاری سنگ نمی دونی

                                   نمی دونی چی غم سختی موندن

                                                                              موندن به روی خود درها رو بستن

رفتن از یاد همه مثل یه قصه

                                         تو فراموشی به مرگ خود نشستن

                                                                               غم رو قلب خسته من خزه بسته

طاقتم مثل دلم در هم شکسته

                                        دوست دارم جاری بشم مثل تو اما

                                                                              نمی تونم خسته ام خسته خسته

کاش یه جوری منو از من میگرفتی

                                  کاش منو به دست موج ها می سپردی

                                                                        من تو این خستگی ها دارم می پوسم

کاشکی این خسته رو با خودت می بردی

کاش میدانستی در این سینه گداخته چه دردی نهفته است کاش می شد این سکوت را شکست سکوتی که مرا مچاله خود کرده است تا ابد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 شهریور1384ساعت   توسط مرداب   | 

دل من گریه می خواد

وقتی ابرای سیاه آسمون شهرمو می پوشونه

                                         از کنار پنجره شیون باد می پیچه توی خونه

                                                                  وقتی بارون می شینه روی فرش سبزه ها

دل من گریه می خواد

همه جا رنگ شبه واسه مرگ لحظه ها  دل من گریه می خواد

دیگه از سکوت سرد کوچه ها دل من خسته شده

                                                 مثل اون روزها می خوام داد بزنم که لبام بسته شده

آخه من همونم از مرداب پیر

براتون قصه دل خونده بودم

می خواستم یه روز به دریا برسم .. که حالا زندونی هر نفسم

من اسیر قفسم... توی شهر آشنا... یه  غریبه بی کسم

هوس خنده نمونده رو لبام ...مثل یه صخره سردن آدمها

خبر ار خوندن یک ترانه نیست ... خاک مرده پاشیدن رو صحنه ها

نه سوالی نه جوابی ... همه جا رفته به خواب ... دل من گریه می خواد

مستی .. عشق.. امید.. همه شد نقش بر آب

دل من گریه می خواد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 شهریور1384ساعت   توسط مرداب   | 

به یاد تو

ای کسی که نگاه آفتابی ات در تک تک سلول هایم جان می گیرد .

ای کسی که شادی بخش روزهای تیره و بارانی منی .

 ای کسی که در اوج بی پناهی به قلب شکسته ام سامان دادی و به ژرفای دردهای

پنهانم پی بردی.

ترا می ستایم ای تنها  تویی که با نگاهت عشق را در وجودم شکوفا کردی با حضور تو و با

یاد تو زندگی رنگی دیگر می گیرد. نگاه مهربانت روحی تازه به جانم می بخشد و لبخند

صمیمی ات خستگی را از تنم بیرون میکند. نگاهت را از من مگیر.

من زنده ام به معجزه چشمهای تو

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 شهریور1384ساعت   توسط مرداب   | 

دستان اهورایی

نمی دانم بذر عشق تو را ، دستان کدام باغبان در کویر قلبم پاشید که شمیم آن ، همه ی

 فاخته ها و لادن ها را مست کرد.

نمی دانم طراوت کدامین اقاقی را پیشکش رویاهای آبی ام کردی که کلبه ی ویران شده ی

دلم ، بهشت همه ی پروانه ها شد. 

 بگذار در آرامش دریا  گونه ات غرق شوم و در احساس نقره ای ستاره ات تکثیر یابم تا شاید از

زندگی ، تبسمی سبز هم نصیب من شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 شهریور1384ساعت   توسط مرداب   | 

بیا بهار من!

بیا بهار من ! بیا و پلک های خسته من را بگشا و وجودم را در برکه ی چشمانت غرق نگاه پر جاذبه ی خویش کن تا زیبارترین لحظه ی هستی از " ازل تا ابد" در سیطره ی چشمان سیاه تو متولد شود.

امشب دلم را برایت نقاشی می کنم . بیا قلب هزار تکه ام را با دستان مهربانت شفا بده و بند بند وجودم را با ریسمان محکم محبتت به هم بپیوند. از کوچه پس کوچه های دلتنگی ام که عبور می کنی سری به حریم تنهایی ام بزن.

من در قلبم را باز می گذارم و کوله بار عشقم را می گشایم تا اگر خواستی در مقدس ترین خانه ی دنیا در وسعت دل یک عاشق شیدا خانه کنی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت   توسط مرداب   | 

غریبه در کوچه ی بی ستاره

امشب از آسمان دیده ام پولک های اشک به وسعت دریاچه ی عشق می بارند. امشب نگاه بارانی مهتاب به شمشاد قامت تو روشن نشد. امشب نذر اقاقی ها که هر شب دستان گرم و صمیمی تو را انتظار می کشند ادا نشد. امشب خواب گلدان شمعدانی خانه به آمدنت تعبیر نشد.

امشب دل بی قرار من بی صدای گام های استوارت آرام نگرفت.بی بهانه قلبم را شکستی. از من بریدی و به افق های دور دست کوچ کردی و نیستی ببینی که دیگر ستاره ها کوچه را به یمن حضور عاشقانه ات چراغانی نمی کنند و نمی دانی چقدر من در کوچه ی بی ستاره غریبم.

تو رفتی و آبشار اشک هایم که بی تابانه از بستر چشم جاری می شدند را ندیدی و نمی دانی که من هر شب با هق هق گریه هایم دوریت را شکوه می کنم. تو رفتی و من از پشت حصار سنگین جدایی ها دستان تمنایم را به سویت دراز می کنم تا شاید سر انگشتان اهورایی ات دستان نیاز آلودم را لحظه ای لمس کند و وجود طلایی ات را دوباره در آغوش گیرند.

تو رفتی و من در دل دالان های تنگ زمان به یاد همه ی ثانیه های سبزی که داشتیم عاشقانه اشک ریختم. می دانم زیر باران اشک هایم تنها تو می توانی چتر احساست را باز کنی و قلب شکسته ام را به تپش واداری و تنها تو می توانی مرهم زخم های کهنه ی دلم باشی. چهار دیوار ذهنم آشفته از حصار جدایی هاست و می دانم تنها تو می توانی این حصار را از میان برداری و دریای پریشان ذهنم را به آرامش برسانی.

تنها تو می توانی نگاه بارانی باغچه را به آبی ترین احساس روشن آسمان منور کنی و تو         می توانی آواز حبس شده در گلوی فاخته ها را به ترانه ی دل تنگی گل ها پیوند بزنی.

بدان که همیشه عاشقانه ترین نگاهم را برای تو کنار گذاشته ام و شادمانه ترین لحظه هایم را با حضور زیبایی تو به دست وحشی دریا می سپارم . بیا که من به تو و یک آسمان نگاهت با تمام ستارهایش محتام.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت   توسط مرداب   | 

آهنگ زندگی

دیروز که از برج خاطره هایم به اوج پروانگی پریدی و رویاهای شبا نه ام را به رنگین کمان واقعیت پیوند زدی ، فهمیدم که دوستم داری.

دیروز که با تلنگر احساست شیشه ی سیاه نا امیدی را شکستی و احساس امیدواری را به دهلیزهای قلبم روانه کردی شادمانه فریاد زدم که : می دانم دوستم داری.

اینک که دستان سبزت را حائل اندیشه های آسمانی ام کردی و به دریای خوشبختی سوقم می دهی و با مهربانی دیباچه ی قلبم را به الماس های سخاوتت مزین می کنی ، دیوانه وار می پرستمت از اینکه دوستم داری.

فردا که صدای پای خزان ، سکوت کوچه ی زمان را می شکند و برگ های عمر آدم ها ضمیمه ی خاطره ها می شود. تو از آلبوم روزهای گذشته عکس مرا با پولک چشمانت به دیوار قاب می کنی و روزهای متمادی با عکس کهنه ی جوانی ام حرف می زنی و من از پشت ابرهای سپهر ، نشسته بر رنگین کمان عشق ، اشک های سر خورده بر گونه هایت را عاشقانه می زدایم و می ستایمت از اینکه همیشه صادقانه دوستم داشتی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 شهریور1384ساعت   توسط مرداب   | 

ساغر امید

همچنان خیره به راهم تا تو بیایی . انتظار من از تمام اقیانوس های بی انتها هم فراتر رفته : اما هنوز از تو خبری نیست. تمام ستارگان سپهر را با سر انگشتان لرزانم می شمارم تا تو بیایی : اما هنوز سیمای ماهت هویدا نشده . تمام قاصدکان پریشان را به سر تا سر جهان فرستاده ام تا از تو خبری بیاورند ، هم آواز همه ی چکاوک هایی هستم که از دوری محبوبی نغمه ی غم سر داده اند ، اما هنوز از تو خبری نیست. باید قبل از آنکه ناقوس مرگ به صدا در آورند ، قبل از آنکه آخرین شکوفه ی نارنج باز و آخرین غروب ، نمایان شود . پیش از آنکه اولین پرستوی مهاجر کوچ کند به دیدارم بیایی و من نیز همانند نسیمی نالان به پیشوازت می آیم.

ای آشنای دل ! یاسمن قلب شکسته ام ! مرا تا ویرانی پیش بردی و شیشه ی صبورای ام را با سنگ دلت شکستی . چرا به فکر نسترن های قلبم نیستی ؟ چرا به تار و پودم آتش می زنی ؟ چرا نهال آرزوهایم را که با تو شکل می گیرد و بزرگ می شود از ریشه در می آوری؟

ای تکیه گاه من ! قبل از آنکه ستاره ی عمرم افول کند به دیدارم بیا و ساغر امیدم را از شراب عشقت پر کن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 شهریور1384ساعت   توسط مرداب   | 

باز گرد ای گل یاسم

به شکوفه ها قسم ، به خاطر تو بهشتی در زمین به  پا کرده ام به رنگ آسمان ، به رنگ عشق و مهربانی ، می دانم که باور نداری : اما بارانی که قلب سیاهم را شست ، کوکب هایی که بهاری ام کردند ، صنوبری که اشک هایم را دید ، آینه ای که شکست و ستاره ای که تنها ماند ، شهادت می دهند که به شوق بازگشت تو دل تنگم را جلا دادم و رنگین کمان مهر را در درونم شعله ور ساختم.

ای گل یاسم بازگرد ، که من از آسمان چیزی کم ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 شهریور1384ساعت   توسط مرداب   | 

کسی تنهاییمو از من نمی دزده

کاش در دهکده عشق فراوانی بود

وقتی که گل درنمی آد

سواری این ور نمی آد

کوه بیابون چی چیه

وقتی که بارون نمی آد

ابر زمستون نمی آد

این همه خزون  چی چیه

حالا تو دست بی صدا

دشنه ما شعر غزل

قصه مرگ عاطفه

هوای خوب بغل بغل

انگار با هم غریبه ایم

خوبی ما دشمنی

کاش من و تو می فهمیدیم

اومدنی رفتنیه

تقصر این قصه ها بود

تقصیر این دشمن ها بود

اونا اگه شب نبودند سپیده اون روز با ما بود

کسی حرف منو انگار نمی فهمه

مرده زنده خواب و بیدار نمی فهمه

کسی تنهاییمو از من نمی دزده

درد ما رو در و دیوار نمی فهمه

واسه تنهایی خودم دلم می سوزه

قلب پیروزی من خالی تر از دیروزه

سقوط من در خودمه

سقوط ما مثل منه

مرگ روزهای بچگی از روز به شب رسیدنه

دشمنیها مصیبته، سقوط ما مصیبته، مرگ صدا مصیبته، مصیبته حقیقته ،حقیقته حقیقته

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1384ساعت   توسط مرداب   |