عشق
عشق را با خودم می برم
که غروب ها روی ماسه ها با من قدم بزند
و با زمزمه مدامش
دلم را در زیر غبار رطوبت بیدار نگاهدارد.![]()
چه کشیده ام ز هجرت که کسی خبر ندارد ، چه کنم که سوز و سازم به کسی اثر ندارد
عشق را با خودم می برم
که غروب ها روی ماسه ها با من قدم بزند
و با زمزمه مدامش
دلم را در زیر غبار رطوبت بیدار نگاهدارد.![]()
ای کسی که لبانت بوسه ای که در پوست من صلیبی از یاسمن نقش می زند یک بار به خواب من بیا تا جنونم برگردد!
ای عشق! از تو دور شدم تا به تو نزدیک شوم و زمان را یافتم. اکنون با زمان معاشقه می کنم
و من آتش عشق را در صاعقه معشوقم ربودم
برایم چیزی باقی نمانده جر آنکه در سایه ای که سایه توست آواره شوم
برایم چیزی باقی نمانده جز آنکه در صدایی که صدای توست ساکن شوم و اکنون صلیبی در خیابان پشتی ایستاده است.....![]()
نمی دونم بالاخره ، کنار کدوم برکه ، زیر سایه کدوم درخت ، در سکوت کدوم دشت بالاخره میشه کفش های همیشه رفتنم رو بکنم و برای یک لحظه بشینم و با چشای بسته به بودن فکر کنم!
نمی دونم این جاده طولانی آزمون های همیشه کی تموم میشه! این سنگ های همیشه در راه کجا کنار میرن! این دلتنگی کی کوله بارشو از من جدا می کنه و به راهه خودش می ره!
فقط یه چیز و می دونم این که این جا شهر پر بهانه ای ست که من باید همه بهانه ها را بگیرم ... مبادا تو بهانه گیر شوی ! این جا شهری پر از همهمه و هیاهوست که من باید سکوت کنم مبادا گوشت بیش از این آزرده شود!
اینم می دونم که تنها چیزی که من رو با این کفش های قصه گو به راه می خونه... بودن یه عاشق و نگاه های صمیمی و پاک دوست هایی که همیشه کنارم بودن و دست های همیشه رو به آسمون مادر و پدرم و نفس های گرم همه اون آدمایی که دوسشون دارم هست.
پس باکی نیست! من می روم که همه بهانه ها را بگیرم...![]()
لاله ای پژمرده و زندانیم
بی تو در کنج همه دلواپسی
بی تو من آغاز یک ویرانیم
با تو در حجم همه میلادها
بی تو در بند دلی طوفانیم
یاد تو آرامش روح و روان
بعد تو من شاعر حیرانیم
ای نگاهت جایگاه خستگی
بی نگاه مبهمت بارانیم![]()