تبليغاتX
کاش پایان دلخوشی ها مرگ نبود

کاش پایان دلخوشی ها مرگ نبود

چه کشیده ام ز هجرت که کسی خبر ندارد ، چه کنم که سوز و سازم به کسی اثر ندارد

چگونه می توانم فراموشت کنم؟

وقتی که خورشید به حسارت می نشیند جهانم گویای عشق تو نیست که با تو حرف بزنم.

هنوز خاکستر زمانم در خلوص دیدگانت شعله ور است. در حوالی کدامین چشم از طعم نگاهم

پرهیز می کنی . تو اسطوره نبودت طعم طلسم قصه هاست .

پس چگونه می توانم فراموشت کنم.؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1384ساعت   توسط مرداب   | 

مهربان تر ...

من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از هزار فرسخ راه دور: در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.

من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم که راز آفتابگردان و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک برايش يک خاطره مشترک باشد.

او بايد از رنگين کمان چشمان تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم سرد و باراني است.

اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت...

با آن وقار بي مثال آيا کسي پيدا خواهد شد؟!

از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر!

تو را سخاوتمندانه با دنيايي حسرت خواهم بخشيد؛ و او را که از من عاشق تر است هزار بار خواهم بوسيد...

يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه دلم برايت تنگ ميشود. وقتي دوري از من، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فرسنگها فاصله بين من و تو، به آينده و امروز... باز كن پنجره را... خواهي ديد كه پرنده، آسمان باراني را ميفهمد

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384ساعت   توسط مرداب   |