تبليغاتX
کاش پایان دلخوشی ها مرگ نبود

کاش پایان دلخوشی ها مرگ نبود

چه کشیده ام ز هجرت که کسی خبر ندارد ، چه کنم که سوز و سازم به کسی اثر ندارد

هر چه مي خواهم از تو فاصله بگيرم به تو نزديك تر مي شوم.

هر چه مي خواهم از تو فاصله بگيرم به تو نزديك تر مي شوم.

 كاش مي دانستم كه جادوي چشمان تو تا به كي دل مرا در بند خود اسیر نگاه خواهد داشت

 اما امروز كه خود را گرفتار تو مي دانم از همين اسارت لذت مي برم

آرزو مي كنم كه هميشه همين گونه بگردم در تنهايي خود تا روزی که؛ ديگر احساس را ؛ با تن سرد خاك قسمت كنم و هم آغوش با او در انتظار تو در آن سوي اميد بنشينم.

آري دوست دارم و عاشقانه مي خواهم كه بهترين فنا را با ياد تو  احساس كنم.

زيبايي اين مرگ زيباتر از هزار بودن است .

چه ارزشي دارد كه بي تو باشم اما زنده باشم؛ نه هرگز نخواسته ام و تا روزي كه اينگونه در افكارم باشي همين است سر مشق درس هاي دلم.

تو با من بی وفایی می کنی بدان هرگز بی وفایی را در نبود تو هم برای تو نمی خواهم.

واي چه روان شاعري مي كنم در ياد تو. با سياهي شب. 

تلاطم حرف هایم در این شب ها بیشتر است شب هايي كه با ياد تو مي گذرد.

 مي خواهم كه با تو باشم. عاشقانه تر از هميشه ولي چگونه مي توانم؟

                                       نمي دانم !

تو مي تواني كه يك بار ديگر بباري در اين بيشه زار خشكيده نا اميدي.

 از تو آرزو می کنم که بخواهی تا بباری بار دیگر که گل دهد باغ اميد من.

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت   توسط مرداب   |