به یاد تو نفس کشیدن را دوست دارم
امشب شب تاریکی است شب غمگین و وحشت انگیز شبی پر اشک در چشمان و بغضم در گلوست
شبی سرد و غمگین که دیگر حتی نمی توانم با مرور خاطرات گذشته به آرامش دست یابم . چه روزگار
غریبی است چه شب و روزهای تلخی بر من می گذرد . چه درد جانگاهی در سر تا سر استخوانهایم
پیچیده چقدر از آرزوهایم فاصله گرفته ام . براستی خودم هم نمیدانم به دنبال چه می گردم . و چرا اصلا
در جستجو هستم . من که گمشده ام را از دست داده ام آنهم درست لحظه پیدا کردنش و درست لحظه
دیدنش و درست لحظه شنیدنش و فهمیدنش و چه تلخ است امروز که به خاطراتم بر می گردم و فقط
گمشده ام را می بینم. چه قدر تلخ است که میدانم دیگر طعم شیرین با او بودن را نخواهم چشید اما
بیشتر این آزارم میدهد که او زنده است و من مرده.![]()
به یاد تو نفس کشیدن را دوست دارم![]()
![]()
