غریبه در کوچه ی بی ستاره
امشب از آسمان دیده ام پولک های اشک به وسعت دریاچه ی عشق می بارند. امشب نگاه بارانی مهتاب به شمشاد قامت تو روشن نشد. امشب نذر اقاقی ها که هر شب دستان گرم و صمیمی تو را انتظار می کشند ادا نشد. امشب خواب گلدان شمعدانی خانه به آمدنت تعبیر نشد.![]()
امشب دل بی قرار من بی صدای گام های استوارت آرام نگرفت.بی بهانه قلبم را شکستی. از من بریدی و به افق های دور دست کوچ کردی و نیستی ببینی که دیگر ستاره ها کوچه را به یمن حضور عاشقانه ات چراغانی نمی کنند و نمی دانی چقدر من در کوچه ی بی ستاره غریبم.![]()
تو رفتی و آبشار اشک هایم که بی تابانه از بستر چشم جاری می شدند را ندیدی و نمی دانی که من هر شب با هق هق گریه هایم دوریت را شکوه می کنم. تو رفتی و من از پشت حصار سنگین جدایی ها دستان تمنایم را به سویت دراز می کنم تا شاید سر انگشتان اهورایی ات دستان نیاز آلودم را لحظه ای لمس کند و وجود طلایی ات را دوباره در آغوش گیرند.![]()
تو رفتی و من در دل دالان های تنگ زمان به یاد همه ی ثانیه های سبزی که داشتیم عاشقانه اشک ریختم. می دانم زیر باران اشک هایم تنها تو می توانی چتر احساست را باز کنی و قلب شکسته ام را به تپش واداری و تنها تو می توانی مرهم زخم های کهنه ی دلم باشی. چهار دیوار ذهنم آشفته از حصار جدایی هاست و می دانم تنها تو می توانی این حصار را از میان برداری و دریای پریشان ذهنم را به آرامش برسانی.![]()
تنها تو می توانی نگاه بارانی باغچه را به آبی ترین احساس روشن آسمان منور کنی و تو می توانی آواز حبس شده در گلوی فاخته ها را به ترانه ی دل تنگی گل ها پیوند بزنی.![]()
بدان که همیشه عاشقانه ترین نگاهم را برای تو کنار گذاشته ام و شادمانه ترین لحظه هایم را با حضور زیبایی تو به دست وحشی دریا می سپارم . بیا که من به تو و یک آسمان نگاهت با تمام ستارهایش محتام.![]()
