بیا بهار من!
بیا بهار من ! بیا و پلک های خسته من را بگشا و وجودم را در برکه ی چشمانت غرق نگاه پر جاذبه ی خویش کن تا زیبارترین لحظه ی هستی از " ازل تا ابد" در سیطره ی چشمان سیاه تو متولد شود.![]()
امشب دلم را برایت نقاشی می کنم . بیا قلب هزار تکه ام را با دستان مهربانت شفا بده و بند بند وجودم را با ریسمان محکم محبتت به هم بپیوند. از کوچه پس کوچه های دلتنگی ام که عبور می کنی سری به حریم تنهایی ام بزن.![]()
من در قلبم را باز می گذارم و کوله بار عشقم را می گشایم تا اگر خواستی در مقدس ترین خانه ی دنیا در وسعت دل یک عاشق شیدا خانه کنی![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت   توسط مرداب
|
