کی و کجا...؟
نمی دونم بالاخره ، کنار کدوم برکه ، زیر سایه کدوم درخت ، در سکوت کدوم دشت بالاخره میشه کفش های همیشه رفتنم رو بکنم و برای یک لحظه بشینم و با چشای بسته به بودن فکر کنم!
نمی دونم این جاده طولانی آزمون های همیشه کی تموم میشه! این سنگ های همیشه در راه کجا کنار میرن! این دلتنگی کی کوله بارشو از من جدا می کنه و به راهه خودش می ره!
فقط یه چیز و می دونم این که این جا شهر پر بهانه ای ست که من باید همه بهانه ها را بگیرم ... مبادا تو بهانه گیر شوی ! این جا شهری پر از همهمه و هیاهوست که من باید سکوت کنم مبادا گوشت بیش از این آزرده شود!
اینم می دونم که تنها چیزی که من رو با این کفش های قصه گو به راه می خونه... بودن یه عاشق و نگاه های صمیمی و پاک دوست هایی که همیشه کنارم بودن و دست های همیشه رو به آسمون مادر و پدرم و نفس های گرم همه اون آدمایی که دوسشون دارم هست.
پس باکی نیست! من می روم که همه بهانه ها را بگیرم...![]()